تبليغاتX
معبری از نور
آزادگان


 

نوشته شده توسط بسیجی در 86/10/01 ساعت 9:55 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


به کدامین نفس ؟

 


هر وقت سرفه هاي سوزناك و پي درپي امانش نمي ده، هر وقت از درد، فرش زير پاش رو چنگ مي زنه دختر كوچولوش ( فاطمه زهرا) كه هنوز سه سالشه جلو مي آيد و سرخي صورت بابا رو نگاه مي كنه و زير گلوي باباشو مي بوسه، بابائي كه مشغول احوال خودشه بايد به سوالات دختر كوچولوش هم جواب بده، بابا جون چي شده بابا جون چرا اين قدر بي تابي، بابايي چرا اين قدر بال بال مي زني. بابا هر وقت مي خواهد جواب دخترشو بده سرفه امانش نمي ده كه بالاخره مادر دخترك بداد بابايي مي رسه و جواب فاطمه زهرا رو مي ده، دخترم بابات مريضه، دخترم بابات يه روزي به خاطر اين آب و خاك اين طور به نفس نفس افتاده، دخترم بابات شهيده! اما دخترك كه اين حرفها حاليش نيست مي پره بغل بابايي، با اون شيريني زبونش كه دنيا رو به وجد مي آوره مي گه درد و بلات به جونم، بابا جون قربون اون سرفه هات برم من، باباجون نمي خواهم هرگز مريض بشي، چون وقتي مريضي انگار تمام دنيا مريضه، انگار تموم خونمون بي فروغه، باباي دخترك پس از مدتي كه مي گذره دخترك رو صدا مي كنه و مي گه دخترم، دختر نازم، دورت بگردم تو نازنين دختري، تو اميد دل رنجور و زخمي بابايي هستي، نكنه يه وقت ناراحت بشي، نكنه درد دل بابا رو جايي بگي، نكنه يه وقت شاكي و گله مند بشي بايد هميشه خدا رو شكر كنيم كه ما رو در اين زمان آفريده، ما رو در كشور امام عصر(عج) قرار داده، اين دردها رو كه مي بيني همش يك امتحانه. همش يه لذته. همش يه خاطره است. خلاصه دختر كوچولو كه كمي آروم مي شه مي گه بابايي مي شه يه داستان برام بگي. بابايي با هر زحمتي شده مي خواد يه داستان براش بگه، راستي چه بگه، اتل متل، گرگم به هوا، بزبز قندي و يا روزي روزگاري، كه بالاخره يه داستان ناب يادش مياد «اومن» دخترك چادر سفيد، بابايي مي گه و مي گه كه يه نيم نگاه به دخترك مي ندازه و مي بينه چشمهاي دخترش داره آروم آروم به خواب ناز مي ره، بابايي با اون لبهاي كبود و خسته اش بوسه اي رنگين از دخترش بر مي داره و مادر مياد امانتي رو از بابايي تحويل مي گيره و به اتاق خوابش مي بره، كه يه دفعه آواز سرفه هاي جگر سوز بابا مجددا بلند مي شه و بابا كه به زحمت دخترك رو خوابونده بود و مي دونه با اين سرفه ها دخترش بيدار مي شه با چفيه اش جلوي دهانشو مي گيره اما مگه سرفه ها دست برداره كه ديگه هرچي مي خواد بي صدا سرفه بزنه نمي شه كه نمي شه تا اينكه يك فكر بكر مي زنه سرش، اونم اينكه تا دخترش از خواب ناز نپريده بيرون بره كه مقداري فضاي خونه رو آروم نگه داره و اهل خونه هم بتونند يك نفس راحت و يك خواب راحت بكنند.


 

جانباز مصيب بيانوندي


 

نوشته شده توسط بسیجی در 86/10/01 ساعت 9:53 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


تشنه ای با ...


 

نوشته شده توسط بسیجی در 86/10/01 ساعت 9:41 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت