« گلبرگ انتظار«
شب جمعه بود و گفتگويي در لحظات ناب و ارد شدم بر كريم، با دستاني خالي از حسنات و قلبي تهي از سلام
گفتم : بسم الله النور گفتا : اَلَذي هوَ مدّبِرَ الا’مور
گفتم : بسم الله النور النور گفتا : اَلَذي خَلَقَ النور مِنَ النور
گفتم : كيستي؟ گفتا : المهدي طاووس اهل الجنه
گفتم : چه زيبا پاسخ مي دهي؟ گفتا : أنا ابن ادلائل الظاهرات
گفتم : چگونه در برابر قدوم مباركتان ركوع كنم گفتا : ما اسئلكم عليه من اجرٍ الا الموده في القربي
گفتم : اين جان فدايتان مطاعي كه هر بي سر پا دارد گفتا : اللهم و آل من والاه’ و عاد من عاداه’
گفتم : مولا جان مي خواهم شيريني وصال رابچشم گفتا : تاتلخي فراغ ران چشي به شيريني وصال خرسندي نگردي
گفتم : مي خواهم محبوب حق تعاي شوم گفتا : تا ترك لذات خيالي طبيعي نكني محبوب نشوي
گفتم : مي خواهم كارهايم رنگ خدايي داشته باشد گفتا : اگر دائم الحضور باشي كارخدايي نكني
گفتم : در مشكلات غوطه ورم گفتا : كليد حل مشكلات تضرع در نيمه شب است
گفتم : افضل اعمال كدامين است گفتا : به فرموده جدم! انتظار الفرج
گفتم : سخنان جدتان را متذكر مي شويد! گفتا : كلنا نور واحد
گفتم : پايانمان چه مي شود؟ گفتا : العاقبه للمتقين
گفتم : عزيز علي ، إن أري الخَلقَ و لاتَري گفتا : غبار را پاك كني تا ببيني
گفتم : كي مي آيي، گفتا : اذا قضي غير مهلين لمراعاتكم و لاناسين لذكركم
گفتم : يا وجيها عندالله اشفع لنا عندالله گفتا : أنا غير مهملين لمراعاتكم و لا ناسين لذكركم
« يا أبا صالح المهدي (عج) »
چه بگويم كه ناگفته همه را مي داني، سوز آخرين دل را تنها تو دريابي، بدان كه من هم به تو اقتدا مي كنم كه براي فرج خويش مي خواني : ( أَمَن يجيب’ المضطَر إذا دَعاه’ وَ يَكشِف’ اسوء )
نوشته شده توسط بسیجی در 85/11/27 ساعت 2:9 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
گرچه برای بعضی ها
از یاد رفته اند
ولی برای ما
فراموش نشدنی اند
نامشان بر صفحه ی دل ما حک شده
بزرگانی که بزرگی را با تولد خود نداشتند
در کشاکش روزگار
با همت بلند و انسانیت
کسب کردند
به یاد از یاد رفته های عزیزی که
در دل ما زنده اند
و برایشان دلواپسیم
چرا که قهرمانان گذشته ی ما هستند
نوشته شده توسط بسیجی در 85/11/23 ساعت 8:18 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
تا به حال غصه دار و غمگین ندیده بودمش. همیشه دندان های صدفی سفید فاصله دارش از پس لبان خندانش دیده می شد. قرص روحیه بود! نه در تنگناها و بزبیاری ها کم می آورد و نه زیر آتش شدید و دیوانه وار دشمن. یک تنه می زد به قلب دشمن. به قول معروف خطر پیشش احساس خطر می کرد! اسمش قاسم بود. پدرش گردان دیگر بود. تره به تخمش می رود، قاسم به باباش. هر دو بشاش بودند و دل زنده. خبر شهادت دادن به برادر و دوستان شهید، با قاسم بود:
- سلام ابراهیم. حالت چطوره؟ دماغت چاقه؟ راستی ببینم تو چند تا داداش داری؟
- سه تا، چه طور مگه؟
- هیچی! از امروز دو تا داری. چون داداش بزرگت دیروز شهید شد!
- یا امام حسین!
به همین راحتی! تازه کلی هم شوخی و خنده به تنگ خبر می بست و با شنونده کاری می کرد که اصل ماجرا یادش برود هر چی بهش می گفتم که: «آخر مرد مؤمن این چطور خبر دادن است؟ نمی گویی یک هو طرف سکته می کند یا حالش بد می شود؟» می گفت: «دمت گرم. از کی تا حالا خبر شهادت شده خبر بد و ناگوار؟!»
- منظورم اینه که یک مقدمه چینی، چیزی...
- یعنی توقع داری یک ساعت لفتش بدم؟ که چی؟ برادر عزیزتر از جان! یعنی به طرف بگویم شما در جبهه برادر دارید؟ تا طرف بگوید چطور؟ بگویم: هیچی دل نگران نشو. راستش یک ترکش به انگشت کوچکه پای چپش خورده و کمی اوخ شده و كلی رطب و یابس ببافم و دلش را به هزار راه ببرم و بعد از دو ساعت فک تکاندن و مخ تیلیت کردن خبر شهادت بدهم؟ نه آقاجان این طرز کار من نیست. صلاح مملکت خویش خسروان دانند! من کارم را خوب فوت آبم.»
نرود میخ آهنین در سنگ! هیچ طور نمی شد بهش حالی کرد که... بگذریم. حال خودم معطل مانده بودم که به چه زبان و حسی سراغ قاسم بروم و قضیه را بهش بگویم. اول خواستم گردن دیگران بیندازم. اما همه متفق القول نظر دادند که تو – یعنی من – فرمانده ای وظیفه من است که این خبر را به قاسم بدهم.
قاسم را کنار شیر آب منبع پیدا کردم. نشسته و در طشت کف آلود به رخت چرکهایش چنگ می زد. نشستم کنارش. سلام علیکی و حال و احوالی و کمکش کردم. قاسم به چشمانم دقیق شد و بعد گفت: «غلط نکنم لبخند گرگ بی طمع نیست! باز از آن خبرها شده؟» جا خوردم.
- بابا تو دیگه کی هستی؟ از حرف نزده خبر داری. من که فکر می کنم تو علم غیب داری و حتی می دانی اسم گربه همسایه چیه؟
رفتیم و رخت ها را روی طناب میان دو چادر پهن کردیم. بعد رفتیم طرف رودخانه که نزدیک اردوگاه بود. قاسم کنار آب گفت: «من نوکر بند کفشتم. قضیه را بگو، من ایکی ثانیه می روم و خبرش را می رسانم. مطمئن باش نمی گذارم یک قطره اشک از چشمان نازنین طرف بچکه!»
- اگر بهت بگویم، چه جوری خبر می دهی؟
- حالا چی هست؟
- فرض کن خبر شهادت پدر یکی از بچه ها باشد.
- بارک الله. خیلی خوبه! تا حالا همچين خبری نداده ام. خب الان می گویم. اول می روم پسرش را صدا می زنم. بعد خیلی صمیمانه می گویم: ماشاءالله به این هیکل به این درشتی! درست به بابای خدابیامرزت رفتی!... نه. اینطوری نه.
آهان فهمیدم. بهش می گویم ببخشید شما تو همسایه تان کسی دارید که باباش شهید شده باشد؟ اگر گفت نه می گویم: پس خوب شد . شما رکورددار محله شدید چون بابات شهید شده!... یا نه. می گویم شما فرزند فلان شهید نیستید؟ نه این هم خوب نیست. گفتی باید آرام آرام خبر بدم. بهش می گویم، هیچی نترس ها. یک ترکش ریز ده کیلویی خورد به گردن بابات و چهار پنج کیلویی از گردن به بالاش را برد ... یا نه ....
دیگر کلافه شدم. حسابی افتاده بود تو دنده و خلاص نمی کرد.
- آهان بهش می گویم: ببخشید پدر شما تو جبهه تشریف دارن؟ همین که گفت: آره. می گویم: پس زودتر بروید پرسنلی گردان تیز و چابک مرخصی بگیرید تا به تشیيع جنازه پدرتان برسید و بتوانید زودی برگردید به عملیات هم برسید! طاقتم طاق شد. دلم لرزید. چه راحت و سرخوش بود. کاش من جاش بودم. بغض کردم و پرده اشکی جلوی چشمانم کشیده شد. قاسم خندید و گفت: «نکنه می خوای خبر شهادت پدر خودت را به خودت بگی؟! اینکه دیگه گریه نداره. اگر دلت می خواد خودم بهت خبر بدم!» قه قه خندید. دستش را تو دستانم گرفتم. دست من سرد بود و دست او گرم و زنده. کم کم خنده اش را خورد. بعد گفت: «چی شده؟» نفس تازه کردم و گفتم: «می خواستم بپرسم پدرت جبهه اس؟!» لبخند رو صورتش یخ زد. چند لحظه در سکوت به هم نگاه کردیم. کم کم حالش عادی شد تکه سنگی برداشت و پرت کرد تو رودخانه. موج درست شد. گفت: «پس خیاط هم افتاد تو کوزه!» صدایش رگه دار شده بود. گفت: «اما اینجا را زدید به خاکریز. من مرخصی نمی روم. دست راستش بر سر من.» و آرام لبخند زد. چه دل بزرگی داشت این قاسم.
کتاب رفاقت به سبک تانک صفحه 103
نوشته شده توسط بسیجی در 85/11/20 ساعت 7:18 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
از بلند گو اعلام کردند جمع شوید جلو تدارکات و پتو بگیرید. هوا به اندازه کافی سرد بود.
كه فرمانده گردان با صدای بلند گفت: کی سردشه؟ همه جواب دادند: دشمن. گفت: بارک الله. معلوم می شود هنوز سردتان نیست بفرمایید بروید دنبال کارتان. پتویی نداریم به شما بدهیم!
از کتاب فرهنگ جبهه جلد سوم (شوخ طبعی ها) نوشته سید مهدی فهیمی
نوشته شده توسط بسیجی در 85/11/20 ساعت 7:18 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
اولش که دیدیمش فکری شدیم از آن دسته آدم هایی است که پیش خدا ارج و قرب دارند و ما هم از تصدق سرش بلیط یک سره به بهشت را می گیریم و پارتی مان آن دنیا جور است و هیچ نگرانی بابت آتش و دوزخ و اژدهاي هفت سر و آویزان ماندن هزار ساله نداریم. ریش داشت یک هوا. همیشه خدا تسبیح می گرداند و ما را نصیحت می کرد که کم شیطنت کنیم و بنده خوب خدا باشیم. اوایل کمی به حرفش تره خرد می کردیم و چیزی نمی گفتیم. اما بعد شورش را درآورد. شب و نصفه شب، وقت و بی وقت در نماز و عبادت بود، دست به سیاه و سفید نمی زد و ما جورش را می کشیدیم و حرص می خوردیم اما از ترس جهنم و شکستن دل و «دل شکستن هنر نمی باشد» و «دل به دست آوردن هنر است»، زبان به کام می گرفتیم.
وقتی حرف از عملیات و نبرد با دشمن می رسید، چنان روی منبر می رفت و دم از شجاعتهای بی نظیرش می زد که ما به خود می بالیدیم که یکی از مشهورترین و چالاک ترین رزمندگان دوران به دسته ما آمده و موقع جنگ دلواپسی نداریم و او یک تنه خودش یک لشکر است و اگر صدام از وجود او با خبر شود برای کله پشمالویش میلیون ها جایزه می گذارد. از نبردهای تن به تن با عراقی های چون غول بی شاخ و دم تعریف می کرد. از روزی گفت که یک تنه به قلب یک لشکر زرهی زده و از آن سو سالم بیرون آمده، درحالیکه پشت سرش صدها تانک و نفربر آتش گرفته و کشته های دشمن پشته شده، از زدن هواپیمای میگ دشمن می گفت که چطور با تیر بار باعث سقوطش شده و با قناسه دوربین دار نشانه رفته زده و چتر خلبان نگون بخت سوراخ شده و خلبان با کله افتاده تو مرداب و فقط چتر نجاتش بیرون مانده است. از ساعتی می گفت که نزدیک بوده صدام حسین را اسیر کند و صدام مادر مرده با کمک صدها بادیگارد و کماندو، از چنگ او گریخته و نصف عراق را به خاطر این جان به در بردن سور داده است. خلاصه کلام شد رستم تهمتن و ما چه ذوقی کردیم. اما این وسط سعید بود که حرص می خورد و به حرفهای رستم خان پوزخند می زد. تا اینکه قرار شد برای حمله به خط مقدم برویم.
از ساعتی پیش رستم خان افتاده بود به تب و لرز و انگار که در آن هوای سرد زمستانی در سونا باشد، شرشر عرق می ریخت، یکی از بچه ها گفت: «برادر شما حالتان خوب نیست. بهتر نیست برای عملیات نیایید و وقتی حالتان خوب شد بیایید؟» تا رستم خان خواست این تعارف شابدالعظیمی را قاپ بزند، سعید با لبخندی موذیانه گفت: « این حرف ها چیه؟ این برادر به این بیماری ها عادت دارند. تازه امید و قوت ما به عابد و جنگجویی مثل ایشان است. زد و خدا نکرده ما تو محاصره افتادیم. اگر ایشان نباشد ما چه خاکی به سر کنیم؟ نچ! من صد در صد می دانم که ایشان هم تمایلی به ماندن ندارند!» رستم خان لب گزید و بعد گفت: «باشد می آیم. این بیماری مهم نیست!» سعید موذیانه خندید.
سوار ماشین ها شدیم و راهی شدیم. بس که رستم خان لرزید من هم لرزه افتادم. با چشمانی گرد شده و دندانهای قفل شده با هر انفجاری که دور و نزدیک بلند می شد، سر می دزدید و رنگ مي داد و رنگ می گرفت. همین که رسیدیم به خط اول و نبرد شروع شد، در یک لحظه رستم خان را دیدم که نعره کشان و واویلا گویان پشت به دشمن، رو به میهن چهار نعل و شلنگ تخته زنان می دود. تعجب کردم که چه شده است. کمی جلوتر سعید را دیدم که آش و لاش شده و هرهر می خندید. فکر کردم که موجی شده است. وقتی بالا سر سعید نشستم تا زخم هایش را ببندم سعید گفت: «دیدیش؟» سر تکان دادم که آره و گفتم: «بنده خدا سر تا پاش خونی بود. حتمی موجی هم شده بود، چون فریاد زنان مي دويد!» سعيد در حاليكه چهره اش از درد منقبض شده بود خنديد و گفت: «چه می گویی؟ خون من پاشید رو بدنش. اولش غش کرد. من بدبخت سر حال آوردمش. دوباره تا مرا دید یک جیغی زد بدتر از سوت خمپاره و دِفرار. عجب رستم یلی بود!»
بعد از عملیات رستم خان را ندیدم. اما چند سال بعد او را در مراسمی دیدم که داشت از شجاعت هایش در جبهه می گفت و ملت حظ می کردند!
کتاب رفاقت به سبک تانک صفحه 47
نوشته شده توسط بسیجی در 85/11/20 ساعت 7:17 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
کلاس آموزش رزمی داشتیم. درس خمپاره و انواع آن. مربی یکی از آنها را بالا گرفته بود و توضیح می داد:
اینکه می بینید، اینقدر شازده است و مؤدب و سر به زیر، جناب خمپاره 120 است. خیلی آقاست. وقتی می آید پیشاپیش خبر می کند، پیک می فرستد، سوت می زند که برادر سرت را ببر داخل سنگر من آمدم، خورد و مرد پای من نیست، نگویید نگفتید!
سپس آن را گذاشت زمین و خمپاره دیگری را برداشت و گفت: این هم که فکر می کنم معرف حضور آقایان هست. نیازی به توضیح ندارد، کسی که او را نمی شناسد خواجه شیراز است. همه جا جلوتر از شما و پشت سر شما در خدمتگزاری حاضر است. شرفیاب که می شوند محضرتان به عرض ملوکانه می رسانند منتها دیگر فرصت نمی دهند که شما به زحمت بیفتید و این طرف و آن طرف دنبال سوراخ موش بگردید! با اسکورتشان همزمان می رسند.
نوبت به خمپاره 60 رسید، خمپاره ای نقلی و تو دل برو، خجالتی، با حجب حیاء، آرام و بی سر و صدا. دلت می خواست آن را درسته قورت بدهی. اینقدر شیرین و ملیح بود: بله، این هم حضرت والا «شیخ اجل»، «اگر منو گرفتی»، «سر بزنگاه»، «خمپاره جیبی» خودمان 60 عزیز است. عادت عجیبی دارد، اهل هیچ تشریفاتی نیست. اصلاً نمی فهمی کی می آید کی می رود. یک وقت دست می کنی در جیبت تخمه آفتابگردان برداری می بینی، اِ آنجاست! مرد عمل است. بر عکس سایرین اهل شعار نیست. کاری را که نکرده نمی گوید که کرده ام. می گوید ما وظیفه مان را انجام می دهیم، بعداً خود به خود خبرش منتشر می شود. هیاهو نمی کند که من می خواهم بیایم. یا در راه هستم و تا چند لحظه دیگر می رسم. می گوید کار است دیگر آمد و نشد بیایم، چرا حرف پیش بزنیم برای همین شما هیچ وقت نمی توانید از وجود و حضور او با خبر بشوید. اول می گوید بمب! بعد معلوم می شود خمپاره 60 بوده است.
نوشته شده توسط بسیجی در 85/11/20 ساعت 7:17 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
رسم بود وقتی دو نفر به هم می رسیدند اولین سؤالی که میکردند این بود که تا کی منطقه هستی، چه وقت پایانی یا تسویه می گیری؟
و اگر شخص بنا نداشت جواب بدهد و می خواست طرف را سر گردان کند یا واقعاً می خواست بی حد و عدد در جبهه بماند می گفت: تا انقلاب مهدی (عج) و شنوده اگر عاقل و بالغ بود و از جنس خود برادران، تبصره می زد: البته اگر تا عید ظهور کند؟ و جواب می شنید: مسلماً!
از کتاب فرهنگ جبهه جلد سوم (شوخ طبعی ها) نوشته سید مهدی فهیمی
نوشته شده توسط بسیجی در 85/11/20 ساعت 7:16 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
اوایل جنگ بود و ما با چنگ و دندان و با دست خالی با دشمن تا بن دندان مسلح می جنگیدیم. بین ما یکی بود که انگار دو دقیقه است از انبار ذغال بیرون آمده بود! اسمش عزیز بود. شب ها می شد مرد نامرئی! چون همرنگ شب می شد و فقط دندان سفیدش پیدا می شد. زد و عزیز ترکش به پایش خورد و مجروح شد و فرستادنش به عقب.
وقتی خرمشهر سقوط کرد، چقدر گریه کردیم و افسوس خوردیم. اما بعد هم قسم شدیم تا دوباره خرمشهر را به ایران باز گردانیم. یک هو یاد عزیز افتادیم. قصد کردیم به عیادتش برویم. با هزار مصیبت آدرسش را در بیمارستانی پیدا کردیم و چند کمپوت گرفتیم و رفتیم به سراغش. پرستار گفت که در اتاق 110است. اما در اتاق 110 سه مجروح بستری بودند. دوتایشان غریبه بودند و سومی سر تا پایش پانسمان شده بود و فقط چشمانش پیدا بود. دوستم گفت:«اینجا که نیست، برویم شاید اتاق بغلی باشد!» یک هو مجروح باند پیچی شده شروع کرد به ول ول خوردن و سر و صدا کردن. گفتم:«بچه ها این چرا این طوری می کنه؟ نکنه موجیه؟» یکی از بچه ها با دلسوزی گفت:«بنده ی خدا حتما زیر تانک مانده که این قدر درب و داغون شده!» پرستار از راه رسید و گفت: «عزیز را دیدید؟» همگی گفتیم :« نه کجاست؟» پرستار به مجروح باندپیچی شده اشاره کرد و گفت:«مگر دنبال ایشان نمی گردید؟» همگی با هم گفتیم :«چی؟این عزیزه!؟»
رفتیم سر تخت. عزیز بدبخت به یک پایش وزنه آویزان بود و دو دست و سر و کله و بدنش زیر تنزیب های سفید گم شده بود. با صدای گرفته و غصه دار گفت:«خاک تو سرتان. حالا مرا نمی شناسی؟» یه هو همه زدیم زیر خنده. گفتم:« تو چرا اینطور شدی؟ یک ترکش به پا خوردن که اینقدر دستک دنبک نمی خواهد!» عزیز سر تکان داد و گفت :« ترکش خوردن پیش کش. بعدش چنان بلایی سرم امد که ترکش خوردن پیش آن ناز کشیدن است!» بچه ها خندیدند. آنقدر به عزیز اصرار کریم تا ماجرای بعد از مجرویتش را تعریف کند.
_ وقتی ترکش به پام خورد مرا بردن عقب و تو یک سنگر کمی پانسمانم کردند و رفتند بیرون تا آمبولانس خبر کنند. تو همین گیر و دار یه سرباز موجی را آوردند انداختن تو سنگر. سرباز چند دقیقه ای با چشمان خون گرفته برّ و برّ مرا نگاه کرد. راستش من هم حسابی ترسیده بودم و ماست هایم را کیسه کرده بودم. سرباز یه هو بلند شد و نعره ای زد:« عراقی پست می کشمت!» چشمتان روز بد نبینه، حمله کرد بهم و تا جان داشتم کتکم زد. به خدا جوری کتکم زد که تا عمر دارم فراموش نمی کنم. حالا من هر چه نعره می زدم و کمک می خواستم کسی نمی آمد. سربازه آنقدر زد تا خودش خسته شد و افتاد گوشه ای و از حال رفت. من فقط گریه می کردم و از خدا می خواستم که به من رحم کند و او را هر چه زودتر شفا دهد. بس که خندیده بودیم داشتیم از حال می رفتیم. دو مجروح دیگر هم روی تخت هایشان دست و پا می زدند و کر کر می کردند.
عزیز ناله کنان گفت:« کوفت و زهر مار هر هر کنان؟ خنده داره. تازه بعدش را بگویم. یه ساعت بعد به جای آمبولانس یه وانت آوردند و من و سرباز موجی را انداختند عقبش و تا رسیدن به اهواز یه گله گوسفند نذر کردم دوباره قاطی نکند. تا رسیدیم به بیمارستان اهواز دوباره حال سرباز خراب شد. مردم گوش تا گوش دم بیمارستان ایستاده بودند و شعار می دادند و صلوات می فرستادند. سرباز موجی نعره زد و گفت:« مردم این یک مزدور عراقی است. دوستان مرا کشته!» و باز افتاد به جانم. این دفعه چند تا قل چماق دیگر هم آمدند کمکش و دیگر جان سالم در بدنم نبود یه لحظه گریه کنان فریاد زدم:« بابا من ایرانیم، رحم کنید.» یه پیر مرد با لحجه عربی گفت:« آی بی پدر، ایرانی ام بلدی؟ جوانها این منافق را بیشتر بزنید!» دیگر لشم را نجات دادند و اینجا آوردند. حالا هم که حال و روز من را می بینید.» پرستار آمد تو و با اخم و تخم گفت: « چه خبره؟ آمده اید عیادت یا هرهر کردن. ملاقات تمامه. برید بیرون!» خواستیم با عزیز خداحافظی کنیم که ناگهان یه نفر با لباس بیمارستان پرید تو و نعره زد:« عراقی مزدور، می کشمت!» عزیز ضجّه زد:« یا امام حسین. بچه ها خودشه. جان مادرتان مرا از اینجا نجات دهید!»
کتاب رفاقت به سبک تانک صفحه 21
نوشته شده توسط بسیجی در 85/11/20 ساعت 7:15 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
گفته اند که شرف المکان بالمکین و چه خوب گفته اند آری دوکوهه پادگانی است در نزدیکی اندیمشک که سالیان سال با شهدا زیسته است با بسیجی ها ((شهید سید مرتضی آوینی)) .........ما فقط با آنهایی کار داریم که رهرو عشقند((شهید تفحص مجید پازوکی))..................به دوکوهه خوش آمدید...
نوشته شده توسط بسیجی در 85/11/17 ساعت 4:7 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
حاجي ، حاجي ؛ سيٌد: حاجي جان ! اروند طوفاني شده ، طناب رابط پاره شده ؛ بچٌه ها را آب برد . سيٌد ، سيٌد ؛ حاجي : سيٌد جان ! آسمان دلها هم اينجا بد جوري ابري شده ، حال و هواي دل بچٌه ها هم طوفاني شده و اصلاً تعريف نداره . سيم ارتباطي خيلي ها قطع شده ؛ امواج خروشان دنيا طلبي ، خيلي ها رو با خودش برده . حاجي ، حاجي ؛ سيٌد : حاجي جان ! چند تا از غواص ها هنوز به اون ور اروند نرسيده ، قناسه زنهاي عراقي ، خال ابرو برايشان گذاشتند ! سيٌد ، سيٌد ؛ حاجي : سيٌد جان ! اينجا زير آبزنها زيادند ، همونها كه جبهه نرفتند و حزب اللهي شدند ! بيچاره ها هنوز فرق توپ فوتبال و با توپ مستقيم تانك نمي دانند ولي تا دلت بخواهد… حاجي ، حاجي ؛ سيٌد : حاجي جان ! بچٌه ها درگير شدند ، به توپخانه خودي بگو نقل و نبات هايش را رو سرِ بچٌه هاي خودي نريزد ! سيٌد ، سيٌد ؛ حاجي : سيٌد جان ! بعضي از بچٌه ها بد جوري در گير دنيا شدند ، توپخانه خودي هم كه معلوم نيست دست نفوذي هاست يا عناصر بدلي ! كه به جاي حمايت ، داره اونها را بيشتر دنيايي ميكنه! حاجي ، حاجي ؛ سيٌد : حاجي جان ! سه واحد جيش الشعبي وارد كارزار شده ، صداي هل هله صدامشان را مي شنوي ؟ دارند جلو ميآند و به مجروحا تير خلاص مي زنند . سيٌد ، سيٌد ؛ حاجي : سيٌد جان ! آقا زاده هاي بندة زر و زور دنيا هم وارد كارزار دنيا طلبي شدند ! هر كدام از بچٌه ها كه در مقابلشان مقاومت كند ، يا خانه نشين است ، يا … حاجي ، حاجي ؛ سيٌد : حاجي جان ! بچه ها از شدت گلوله باران عراقي ها زمينگير شده ، و نمي تونند از زمين كنده بشند ! سيٌد ، سيٌد ؛ حاجي : سيٌد جان ! مانتوها و روسري هاي كوتاه ، لباسهاي چسبان هم در اينجا خيلي ها را زمينگير كرده ، كه حتي نمي توانند از خانه خارج شوند ! حاجي ، حاجي ؛ سيٌد : حاجي جان ! وجب به وجب فاو را دارند با گلوله تو پ و خمپاره مي كوبند ، اينها كم بود هواپيما و هلي كوپتر ها هم اضافه شدند ، بدجوري داره ازمون تلفات مي گيره . سيٌد ، سيٌد ؛ حاجي : سيٌد جان ! دنيا طلبي و رفاه زدگي كم بود ، انواع و اقسام مفاسد اخلاقي هم به آن اضافه شده ، شمار تلفات از دستم خارج شده ! حاجي ، حاجي ؛ سيٌد : حاجي جان ! مجيد و ميثم و حسين ، پرواز كردند . سيٌد ، سيٌد ؛ حاجي : سيٌد جان ! محمد و تقي و حسن هم رفتند رو مين دنيا… حاجي ، حاجي ؛ سيٌد : بوي سير ميآد …گلوم داره مي سوزه… سيٌد ، سيٌد ؛ حاجي : بوي تعفن بعضي ها در اومده ! اينجا هم نگاه هاي هرزه ، چشم ها را ميسوزونه … سيٌد جان ! بي خود نبود كه مي گفتي آدم شو تا لايق ديدار شوي ؛ موندن بعد از اين ميهماني عذاب است ، عذاب. حاجي ، حاجي ؛ سيد : حاجي جان ديگه گلوم نمي سوزه ، نفسم ديگه تنگ نيست.چه بوي خوشي ميآد… سيٌد ، سيٌد ؛ حاجي : سيٌد جان ! اينجا هم هنوز مي شود بوي خوش استنشاق كرد . اينجا هم هنوز مي توان عاشق شد و عاشق ماند و لايق ديدار شد . هنوز پرچم در دست علي در اهتزازه ، هنوز هم مي شود سبك بال شد ؛ فقط گلوله ها عوض شده ، فقط آدم شدن مشكل شده ؛ فقط… حاجي ، حاجي ؛ سيٌد : عجب بوي خوشي ميآد . حاجي جان ! نام رمز عمليات را كه يادت هست؟! عجب بوي خوشي ميآد…السلام عليك يا زهرا(س)گفتگوی بیسیمی بین حاجی و سید
نوشته شده توسط بسیجی در 85/11/16 ساعت 9:13 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
به نام خدا
عشق یعنی حامی دلبر شدن ...... بی پسر هر چند پشت در شدن
عشق یعنی مردن از درد کمر ..... از غلاف تیغ و وز مسمار در
عشق یعنی همچو گل پرپر شدن ..... سنگ فرش مقدم دلبر شدن
عشق یعنی شرم و آزرم و حیا..... وا نکردن لب ز سوز دردها
تا نسوزد قلب حیدر درد و غم..... عشق یعنی رو گرفتن در حرم
عشق یعنی وا شدن در تار و پود..... قامتی خم گشته با رویی کبود
عشق یعنی یاس زردی نیلگون ..... پشت در افتاده در دریای خون
عشق یعنی انتهای بی کسی..... عشق یعنی آخر دلواپسی
عشق یعنی ترس و هول و واهمه.... گر بمیرد یار حیدر فاطمه
عشق می مردی اگر زهرا نبود .....دلبرش گر حیدری مولا نبود
عشق یعنی ناله های مرتضی..... عشق یعنی گریه های مجتبی
عشق یعنی سوز آه زینبین ..... عشق یعنی آتش قلب حسین
عشق یعنی گریه های نیمه شب ..... عشق یعنی ناله های تشنه لب
کای خدای کودکان بی پناه..... کای حبیب قلب های پر ز آه
کای خدای مهربان دستگیر ..... جان جانان مادر ما را مگیر
جان دهد بابا اگر زهرا رود ..... مرغ روح از جسم زینب می پرد
گر بمیرد فاطمه جان حسین ..... می رود از تن برون جان حسین
تشنه می ماند دل غمدیده اش ..... داغ لبهای به هم چسبیده اش
**************
شعر از محمد علی آبادی
نوشته شده توسط بسیجی در 85/11/15 ساعت 7:9 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
جزيره خضرا
مكان زندگى امام زمان (عليه السلام) كجاست؟ و آيا جزيره خضراء صحت دارد و با مثلث
برمودا چه ارتباطى دارد؟
محل زندگى آن حضرت تعيين نشده است، و شايد مسكن معينى نداشته باشد و به طور ناشناس
در بين مردم زندگى كند، شايد هم نقاط دور افتاده اى را براى زندگى انتخاب كرده
باشد. در احاديث وارد شده است كه در موسم حج حاضر مى شود و اعمال حج را به جا مى
آورد، او مردم را مى شناسد اما مردم او را نمى شناسند.( [1][1]- بحارالانوار، ج 52،
ص 152، به نقل از دادگستر جهان.) اما در مورد «جزيره ى خضرا» مطالب زيادى نقل شده
است و در بين علماى بزرگ و صاحب نظر در اين مسأله اختلافاتى وجود دارد. نتيجه ى جمع
بندى ها اين مى شود كه اين مسأله مورد اتفاق همه نيست، زيرا طبق حكايت جزيره ى خضرا
ـ كه از فردى به نام على بن فاضل مازندرانى نقل شده است ـ امام زمان (عليه
السلام)اولادى دارند كه در جزاير درياى سفيد (بحر الابيض) زندگى مى كنند و با سيد
شمس الدين كه خود را از فرزندان امام (عليه السلام)معرفى مى كند ديدار مى نمايد و
...
اصل اين حكايت در بحارالانوار، ج 52، ص 159 تا 174 آمده است.
در هر حال دسته اى از علما آن حكايت را صحيح و معتبر دانسته، و عده اى ديگر آن را
مجعول و خالى از حقيقت مى دانند و هر دسته براى ادعاى خود دلايلى ذكر مى كنند; عمده
ى دلايل مخالفين آن است كه اولا: اين حكايت سند صحيحى ندارد لذا نمى توان آن را
پذيرفت.
ثانياً: در متن حكايت تناقضاتى به چشم مى خورد از جمله اين كه فردى به نام سيد شمس
الدين خود را نايب خاص امام زمان (عليه السلام) معرفى مى كند و مى گويد: من آن حضرت
را اصلا نديده ام، بعد در جاى ديگر خود سيد شمس الدين مى گويد: من هر روز صبح جمعه
براى زيارت امام زمان (عليه السلام) به آن كوه مى روم ...
ثالثاً: در حكايت مزبور ادعا مى شود كه در قرآن تحريفاتى واقع شده است، كه اين حرف
با اصول اعتقادى اغلب مسلمانان بويژه شيعيان همخوانى ندارد.
رابعاً: در لابه لاى مباحث اين حكايت احكامى ذكر شده است كه با اعتقادات و احكام
فقهى فقهاى شيعه مخالفت دارد. به عنوان مثال: در طى اين حكايت خمس مباح دانسته شده
است يعنى پرداخت خمس براى شيعيان لازم نيست، در حالى كه كسى اين مطلب را بيان نمى
كند و ...
از طرف ديگر كسانى هم خواسته اند جزيره ى خضرا را همان مثلث برمودا معرفى كنند كه
اين موضوع با حوادثى كه بعدها رخ داده تكذيب شده است.
در اين باره كتاب هاى مفيدى تنظيم و منتشر شده است كه به نقد و بررسى اين مسأله
پرداخته اند. به عنوان مثال مى توان به كتاب «جزيره ى خضرا، افسانه يا حقيقت» نوشته
ى سيد جعفر مرتضى عاملى، ترجمه ى ابوالفضل طريقه دار، و يا به كتاب «جزيره خضراء»
تأليف علي اكبر مهديپور مراجعه نمود.
نوشته شده توسط بسیجی در 85/11/15 ساعت 6:50 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
چشم من خسته و افسرده به راه
گاه می اندیشم
پدرم می آید از پس راه دراز
او تفنگی بر دوش
چفیه ای برگردن
سوی من می آید
سالها بگذشته
در و دیوار اتاقم اینک
بوی گل میگیرد
پدرم آمده است
ازمیان دشتی که در آن عطر خداوند جاریست
پدرم سرشار است از نوای بودن
وحضوری که درآن یاد مردان خدا موج زند
اینک اما پدرم بعد از آن رفتن سرخ
با قدمهایی سبز
سوی ما می آید
وتمام مردم
آسمان شهر را به
گل آلاله همه آذین دادند
چون که این بار پدر با نشانی از عشق
وپلاکی که درآن عطر شهادت جاریست
سوی ما آمده است
آری این بار
مردم
شاهد رویش گلهای شقایق هستند
شاهد باغی که
درآن پنجره ها رو به پریدن باز است
آری آن باغ همان باغ شهادت باشد
نوشته شده توسط بسیجی در 85/11/13 ساعت 12:33 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
در مکتب سید شهیدان اهل قلم پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند اما حقیقت آن است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند **** . شهدا طلیعه داران تحول با طنی و مجاری فیضی هستند که رحمت و نصرت خدا را برای ما نازل می گردانند **** بسیجی عاشق کربلاست . و کربلا را تو مپندار که شهری است در میان شهرها و نامی است در میان نامها ، نه کربلا در حرم حق است و هیچ کس را جز یاران امام حسین (ع) راهی به سوی حقیقت نیست .**** ای شهید : ای آنکه برکرانه ازلی و ابدی وجود بر نشسته ای دستی برآرو ما قبرستان نشینان عادت سخیف را از این منجلاب بیرون کش **** عالم محضر شهید است امّا کو حرمی که این حضور را دریابد و در برابر خلاء ظاهری خود را نبازد ؟ زمان می گذرد و مکانها
نوشته شده توسط بسیجی در 85/11/13 ساعت 12:31 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
توسل به علمدار كربلا
به دليل مشكلي كه به آن دچار شده بودم، به مسجد جمكران رفتم. در دلم را در عالم معني به حضرت وليعصر (عج) عرض كردم و از او خواستم كه وساطت كرده و در درگاه خدا شفاعت كند تا مشكل من حل گردد. به طور مكرر به مسجد جمكران رفتم ولي نتيجهاي نگرفتم تا اينكه روزي در آن مسجد، در هنگام نماز دلم شكست و خطاب به امام زمان (عج) عرض كردم:«مولاجان! آيا جايز است كه در محضر شما و در منزل شما باشم و به ديگري متوسل شوم، شما امام من ميباشيد. آيا زشت نيست با وجود امامي مانند شما به شخص ديگري حتي به علمدار كربلا قمر بنيهاشم (ع) متوسل شوم و او را نزد خدا شفيع قرار دهم؟ از شدت ناراحتي، بين خواب و بيداري با چهرهي نوراني حضرت حجت (ع) روبرو شدم. بيدرنگ سلام كردم جواب سلامم را دادند و فرمودند:«نه تنها زشت نيست و ناراحت نمي شوم كه به علمدار كربلا متوسل گردي بلكه شما را راهنمايي نيز ميكنم كه هنگام توسل به علمدار كربلا بگويي : «يا ابا الغوث ادركني». اي پدر پناه دهندگان به فرياد برس و به من پناه ده.»
راوی : علمای نجف
www.jamkaranqom.ir برگرفته از سايت
نوشته شده توسط بسیجی در 85/11/13 ساعت 12:30 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
از جنگ تا جنگ
- گریه های نیمه شب از خوف خدا کجا و خنده های بی خیالی و مستانه امروزی کجا !
- بدن سوراخ سوراخ شده شهیدان کجا و بدن خالکوبی شده و... کجا !
- فریاد یا حسین(ع) از ترس شیمیایی کجا و نعره مستانه از شب نشینی ها کجا !
- تکه تکه شدن بدن شهید به وسیله خمپاره کجا و از پا در آمده توسط هوی و هوس کجا !
- سوز عطش توپ و تانک کجا و گرما و شعله سیگار و دخانیات و... کجا !
- لباس خاکی و بی ریای بسیج کجا و لباس هوی متال و رپ کجا !
- سوز و سرما و برف کردستان کجا و سوز و سرمای زمستان در کوچه ها از بی خانمانی کجا !
- جنون و موج جبهه کجا و مستی شراب و الکل ....کجا !
- گریه افتخار مادر شهید از خبر شهادت فرزندش کجا و گریه ننگ خانواده معتاد از شنیدن مرگ او کجا !
- تلفات سه هزار مجروح عملیات والفجر 1 کجا و مبتلا شدن چندین هزار نفر به ایدز و....کجا !
- احیا گرفتن و شب زنده داری کجا و شب گردی و الواتی و تا صبح پای فیلم مبتذل و....کجا !
- اسارت چندین ساله اسرای جنگ کجا و اسارت صد ساله و دربند هوی و هوس بودن کجا !
و خلاصه مجنون کجا و خانه جنون کجا !
شهید کجا و پلید کجا !
نماز بی ریا کجا و فریاد بی صدا کجا !
این کجا !
و آن کجا !
نوشته شده توسط بسیجی در 85/11/13 ساعت 12:28 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

پرنده باید باشی ...
وگرنه می مانی ...
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین
سایر امکانات
POWERED BY